خانه دوست کجاست ؟
زندگی باگذر ثانیه ها در گذر است.
زندگی خانه دوست،دوست اندر دل ماست.
بنشینیم و دمی سخت به خود اندیشیم که چه کردیم به خود که به دنبال خدا دوست ترین دوست همه خارج از سینه خود میگردیم !؟
دوست در سینه ماست .
سنگ و چوب و در و دشت همه با خود گویند : دوست اندر دل ماست .
وای بر ما که فقط میگوییم خانه دوست کجاست؟
آسمان بارانی یا که خورشید در آن جلوه گر است ،همه شان جلوه ای از حکمت بی پایان کار است.
حکمتی از سر عشق، عشق معبود به ما !
ولی آیا من تو عشق به معبود داریم ؟
آن کبوتر که به پرواز در آمد و در آن اوج به زمین خیره نگاهی دارد ، همه جا دوست فقط میبیند.
ابر چون خانه باران باشد ، سقفی از نور به سر دارد از جنس خدا و به خود میبالد.
زندگی را که از نور خداوند پر است اگرش در یابیم ،میتوانیم ببینیم همه جا نورانی است
آری همه جا نورانی است ظلمت از دیده کور من وتوست .
اگر از خویشتن خویش برون آییم ما ، بجز از نور خدا را به سر خویش جهان کی یابیم!؟
چشم ها را باید شست و نگاهی به زلالی سر چشمه احساس به دنیا و خدا باید کرد.
باید از چشم خدا دید جهان را و به خود غره نباید بباشیم .
آری همچو یک پنجره باز به دشت گل سرخ ،
باید از شوق و امید به بهار اندیشیم .
و چه زیباست که در جاده عشق با خیالی چو هوای سر کوهای بلند به قراری و به یار اندیشیم .
و چه زبیاست که در جاده عشق
زندگی نیست بجز عشق به امید وصال
و وصالی که در آن نور خداست زندگی است.
(صادق) 1393/10/27
برچسب:
نویسنده: آریا حسینی